+  

عکس های

نویسنده : هستی ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳٩٠
تگ ها:


+ یاد

چند وقتیه دلم هوای بچه گیام رو کرده یاد موای کرنلی شلوار صندباد بنفش تاب یه بندی که یه شونه اش بند میخورد اونیکی نه وهمیشه پیرزنا گیر بدن لباست پاره است دختر عوضش کن یاد النگوای شیشه ای بنفش یاد دستبند کارتی که مامان از مشهد برام خرید یاد اون حیاتای بزرگ دادایی(مادربزرگ پدری ام )وداداشاش که بینش دیوار نداشت وزمیناش اینقد زیادبود که الان 12خونه حیات دار با دوتا کوچه جای سه تا خونشون ساختن با یه عالمه درخت وتاب وعصرا همه بیرون مینشستن تابستون که ما میرفتیم پیش دادایی با همه نوه ها و بچه های دایی بازی میکردیم بلال رو آتیش میذاشتن وهندونه میخوردن وما ها سریه تاب به خصوص رو همه سرش دعوا میکردیم تا عاقبت همه طرفدار منو تاتا بودن چون ما راهمون دور بود وکمتر اونجا میرفتیم یاد ماشین سواری عصرا تو شهر باعموا شب خوابیدن همه تو حیاط وعمو حمید که نصف شب یه هو دنبال جوراب بالا سرمون میگشت وبالاخره پیداش میکرد چون خواب بد دیده بود ومامان وبقیه عموا که شب برای اذیت زیر بالشش جوراب میذاشتن  خیلی دلم هوای بچگی کرده هوای اول مهر که هیچ وقت مدرسه نرفتم چون ما همیشه سفر بودیم یاد سالایی که کردستان بودیم وچه خوب بود با دوستامون یاد اون خونمون که سقف شیروانی داشت وبارون وتگرگ میومد ماکیف میکردیم یاد برگای تو حیاط که میدویدیم که خش خش کنن یاد همه اون روزای بارونی وبرفی که خودمونوبه مریضی میزدیم مدرسه نریم بازی کنیم یاد اون همه تعطیلی در اثر برف زمستون یاد اینکه مدام با چتر زیر بارون میدویدیم بازم هست بقیه اش برای بعد

یاد بابا عینکی پدربزرگم (خدارحمتش کنه)که مدام با دادایی(مادربزرگم )جر وبحثشون میشد چون اون زمین نصفش شیر بهای مادربزرگم بود با1500تومن پول و12گوسفندودوتا گاو شیری (مال سال فکر کنم حدودای1324باشه این قضیه )که الان داییای بابادو سومشو بردن ومادربزرگم میگفت همش مال اوناس ما بریم تو بقیه زمینامون خونه بسازیم (یک غالتاقیه قالتاق قالتاغ  این ننه ما که نگو)وخنده عمواو بابا ومامان وآتیش دودندن وسط دعوا ونرخ تعیین میکردن

نویسنده : هستی ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٩
تگ ها:


+  

چند روزی رفتیم استان گیلان وحسابی گشت وگذار کردیم ومحمد همش خوابید  رفتیم کنار دریا پاشو گذاشتم تو دریا نمیدونم فهمید آب زیاد یا فکر کرد یه مشت آب وریگه که پاشو میذاره توش رفتیم سرولات خیلی محشره گرسنه اش شد بردیمش چابکسر براش آبگوشت خریدیم نون ریز کردیم توش وخورد وخیلی خوشش اومد مغازه داره نزدیک بود شاخ در بیاره از وضع آبگوشت خوردنش 

امیدوارم همشه همدمم باشی دلت برام بسوزه وکسم بشی یه روزی اگه دلم گرفت گوش شنوای من تو باشی بی نق ونوق دوست دارم پسر دنده عقب رو من که سینه خیزت دنده عقبه که حرف بی معنی میزنی که دستتو میذاری تو دهنت وصدا در میاری واب دهنت میریزه بیرون دوستت دارم همدمم

زندگی بد نیست خوبه میگذره بامحمد که دیروز با خودم بردمش اردوی اداره باسختیا وآسونیا وهمیشه وقت کم آوردنم

خدایا توهستی هستی هستی باش مواظب زندگیم باش پسرم وشوهرم وخونواده ام تنها داشته های منن من نه ثروت وپول میخوام نه هیچ چیز دیگه (میخوام ها ولی اولویت نیستن)چشمکسلامتی میخوام وآبرو کاش وقت داشتم چون حرف زیاد دارم

نویسنده : هستی ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ مهر ،۱۳۸٩
تگ ها:


+ عکس محمد

نویسنده : هستی ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٩
تگ ها:


+ نمیدونم چی نوشتم

زندگی میگذره ریتمش بد نیست:

اول ترین اینکه عید فطر مبارک نماز وروزه هاتون قبول اینارو دو روز قبل از عید نوشتم

1-رمضانه همه روزه ان غیر از من وحسام که نهار میخوریم واقعا بهترین ماه ساله اذان  موذن زاده وقت افطار

سحر ودعای سحر وحول حولکی آب خوردن بچه ها وبابا که میخنده

2-زندگی منو ومحمد صب بیدار شدن به خاطر رمضان وحق شیر ساعت 10رفتن سرکار وتا9خوابیدن (رحمت بر پدر ومادر اح مدی  نژاد) محمد رو تمیز کردن وبعضی روزا حموم صبحگاهی وبعد کرم مالون بدنش وپوشک ولباس تازه وتمیز (بعضی شبا جاشو خیس میکنه) وشعر خوندن فراوان +سلا م مخصوص به نی نی وبعد راه افتادن ومدام اگه خودم ببرمش توماشین یه چشمم به صندلی شاگرده رفتن پیش مامان اینا واونجا همه بیان دم در وبا استقبال گرم وپر شور ببرنش تو وتا خودظهر باهاش بازی کنن که دیگه ظهرا هلاکه میخوابه تا غروب ومن خواب نظافت لباس شستن بعضی روزا غذا پختن  مهمونیای افطار درس خوندن     20صفحه المپیکی درس خوندن   تاغروب    ازهمه هول تر بودن برای افطار   حیف که رمضان داره تموم میشه  وکار دست وپا درد همکارم که اذیت میکنه وبعد از 3سال هنوز بی ادبیاش ادامه داره

شبای قدر که تموم شد ومن قدر ندونستم ولی خدایا تورو به قدرکه قدر مارو زیاد کن

چیزی که تو ماه رمضون از همه بیشتر جلب توجه میکرد اینکه همه به من میگفتن آشپزیت 20202020وآقای همسر بسی کیفور میگردیدن  از 2تا پسرای برادر شوهرم یکیشون برا استخدامی آموزش پرورش قبول شده من که خوشحال شدم ولی مامانشون مدام فوش میده به( د ت )میگه باید دوتاشون قبول میشدن بابا روتو برم

اون یکی هم عروسمم تواین رمضون حداقل5بار نیم ساعت مونده به اذون زنگ زد گفته کجایی من:طبق معمول پیش مامان (خوب مامانم میگه من غذا زیاد درس میکنم تو چرا درست کنی همینجایین) بعد میگه خوب برین خونه ما داریم براافطار وشام میایم اونجا یه هو میبینی ساک لباس دختراشم آورده وبعله و.اسه سحرم میمونن همسر میگه بیا این زن داداشامو ببریم یه مشاوره ای جایی نشون بدیم شوهراشون گناه دارن

بلد نیستم عکس جوجوم رو بذارم اگه بلد بودم بدینوسیله سرافرازتون مینمودیم حرف زیاد وقت کم

بقیشه برا وقتی که وقت کردم

نی نی ام بی دندون سوپ میخوره فرنی میخوره عمه اشم از سه ماهگی شروع کرده اونم با آبگوشششششششششت بهش غذا داده ماچ

نویسنده : هستی ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٩
تگ ها:


+ عجله ای محض یادآوری

از وقتی محمد به دنیا اومده دیگه اینجا نیومدم اون با اون صورت نازنین ودهن بی دندونش تمام وقت منو گرفته

 

خواهردومیم tataتواین مدت عقد کردمحمد رو ختنه کردم وخودمم خسته ام تمیز کردن خونه شستن لباسای محمد

 

کمک کردن به مامان آخه بیشتر اوقاتمونو اونجاییم هر چند محمد از چهل روزگیش تا یه هفته پیش خونه عمه اش

 

بود سرکار رفتن از21روزگی محمد وافسردگی  که گرفتم همش اذیتم میکنه

 

خدایا برای این هدیه کوچلو که اق او میکنه خنگ خنگ نگا میکنه با دهن بی دندون میخنده وقتی از اداره میام برام

 

حرف میزنه ومدام بغلمه برای دست وپای کوچیک خوشگلش ممنون

نویسنده : هستی ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٩
تگ ها:


+ تولد

هر انسانی که به دنیا می آید نشان دهنده این است که خدا هنوز از انسان دل نبریده

نازنین من

محمد حسین خوشگلم 22/12/88ساعت 45/8صبح تو بیمارستان کوثر به دنیا اومدی خیلی سخت

اول برام بی حسی زدن اما من بی حس نشده بودم تیغ جراحی رو که زد جیغ زدم گفتم من درد دارم

دکترم باور نکرد گفت تو خیلی لوسی بازم تیغ زد گریه کردم اون موقع گفت پاتو تکون بده تکون که دادم بلند که کردم پامو دکترم داد زد ورفت دکتر به اصطلاح فوق تخصص بی هوشی رو آورد واز اونجایی که بیمارستان خصوصی ومال خود دکترم بود حسابی دعواش کرد اونم اومد وگفت یه ذره اکسیژن بهت میدم بهتر میشی بهش گفت نمیخوام بد بوه وخوابم برد وقتی بیدار شدم همه بهم تبریک گفتن وتو رو نشونم  دادن کوچلوی3کیلو و300گرمی من با یه عالمه مو تو سر وصورتش  امروز23 روز از اون روز میگذره ومن اومدم سر کار

وتو تو خونه ای با زن عموت ومن هرروز بیشتر از دیروز دوست دارم راستی 26/12برات شناسنامه و 9/1/1389برات  دفترچه بیمه گرفتیم بسیار زیاد دوستت دارم بیشتر از هرچیزی تو دنیا 

جانم به فدات                                                            هستی 15/1/1389

 

نویسنده : هستی ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٩
تگ ها:


+ درباره نی نی

الان یعنی 30/08/1388 نی نی گولو 23 هفته اشه وبه احتمال زیاد پسر من حساسیت شدید پوستی دارم دکتر رفتم آزمایش نوشت گفت احتمالا توکسو داری وباید نی نی اتو سقط کنی ومن اون موقه فهمیدم چند تا دوسش دارم  وبعد رفتم پیش فامیلمون که متخصص بیماریها ی عفونیه که زنگ زد به دکتر گفت خونه خراب کجا درس خوندی این بیچاره ها رو به این روز درآوردی وآقای دکتر عینکوماهوراوالبته حالم بده وکار دارم وحرفامم زیاده تا بعد

نویسنده : هستی ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸۸
تگ ها: